ای دســـت های سبــــــز، بـرایـــم دعـــــا کنید
از انتظـــــار ســــــــرخ، دلــــــم را رهـــــــا کنید
در مـــا غمــی نشســـته بــه تنـهـــایی غـروب
مـــــردان آفتــــــــاب! نگـــاهـی بـــه مــــا کنید
ســـــرما تمـــــام وســعت مـــا را فـــرا گــرفت
ای خشــــم هــای صاعقـــه آتـش بـه پـــا کنید
تــا دشـت هـای تشــنه دعاگــویتــــان شـــــوند
ای ابــــــرهــــا به گـــــریه ی مـــا اقتـــــدا کنید
از شش جهت هجوم سیاهیّ و وحشت است
از جنـس آفتــــــــاب، دلـــی دســت و پـــا کنید
یک بـــــار عاشــــــقانه نمـــــازی نخــوانـده اید
هـم خوانده هم نخـوانده ی خـود را قضــا کنید
یک شــب شهیـــدوار بـه شـــوق نمـاز عشق
در شطّــی از شکـــوفه و شبنـــم شــنا کنید
چیـــزی نمانــده است به ساحـل ولـی هنـوز
امــــواج وحشــــی انـد، رفیقــــان دعـــا کنید
«محمّدرضا فرامرزی»
دلت را به نخل بياويز!
در حجله ى آفتاب،
فرداى تو شيرين است... .
«...»
هرچند روی سخن شاعر در این سروده، با «طالبان» بوده امّا گویا هنوز هم مخاطبانی میتواند داشت. آنانی که روی طالبان را، در انظار جهانیان، به عنوان اسـلاف و بنیاعمـام شایستهی خویش، هزار بار سفیدتر جلوه دادهاند!.
تـاریـــــخ را ز سنـــگ قبــــور آفـــریدهاند
از گـاهــــوارههـا همــه گـــور آفــریدهاند
اُف بر شما که وحشت داغ و درفـش را
در پـــردههای چنـگ و چگـور آفـریدهاند
تنــــدیســــی از عـــــــزا و عـــــذاب را
در معبـــر ســـــرود و ســرور آفـریدهاند
بــــاز از تنفّــــس بــرهـــــوتآفــرینتـان
خاکستـــری ز بـــاغ بلـــــور آفـــریدهاند
از غــرفـههای روشــن اندیشـه ناگهان
انبـــــوه دخمــههای نمــــور آفــریدهاند
همچون خدایگان دروغین به پاس خود
شیـطانکان شــوم و شــرور آفـریدهاند
دجّـالهای کــوکی خــود را هـزار رنگ
هـر لحظه در کمیــن ظهــور آفـریدهاند
ما میرویم اگرچه در این سنگلاخ کور
زنجیـــرهـا بـه پـای عبـــور آفــریدهاند!.
«دکتر محمّدرضا روزبه»
بگذار عشق تو
حتّی
از ورای حجابِ «با هم بودن»
مرا ببیند... .
«...»
اشتیاق ما
درون خاک پنهان است
آی باران!
هر کجا هستی، نگاهت سبز... .
«...»
سوز دل اشک روان آه سحر ناله ی شب
ایـن همـه از نظــر لطـف شـما می بینـم
هر دم از روی تو نقشـی زنــدم راه خيال
با که گويم که در اين پرده چهها میبينم... .
هر گاه تو را می طلبم
و درباره ی تو می نویسم
قلم در دستم
به گلی سرخ بدل می شود... .
«غادة السمّان - در بند کردن رنگین کمان - ترجمه: دکتر عبدالحسین فرزاد»
«بنا نداشتم خاطر گرانقدر دوستانی را که گهگاه این محمل مختصر را به زیور نگاه نازنین خویشتن می آرایند،
به نظاره ی سیاه مشق های کم ارج خود بیازارم امّا گویا دوستی را که بسیار گرامی اش می داشته ام گهگاه
بر این سیاه کاری ها، نظری است و از این کوره راه بادیه آسا، گذری!.
در خاطر دارم که این شبْ سروده را به دیده ی تعلّقی می نگریست.»
شب
طلوع کردهاست!
چشمانت را باز
به میهمانی ماهتاب
رهسپار میکنی
امّا آه!
ماه
تا همیشه بیمهر است
تا هنوز بی پروا؛
...هرگز امّا
به وسوسهی هر ستارهای
تن در نمیدهی،
چشمان تو هنوز
-در هر نگاه-
مبهوت ماه
ماندهاند!.
«د ا ر ی و ش - آذرماه ۸۵»
ما هم چونان ابراهیم
بر آتش نشستیم
بی آن که آتش بر ما
گلستانی شود.
اگر به غربت دیرپای ماندن مان
فرزندی نبود
در مسلخ موعود
کارد بر گلوی خویشتن نهادیم
بی آن که
خدایی
ما را
به ندایی
باز خوانده باشد!
اسماعیل نبودیم
که با نیم نگاهی به پدر
کرامت هفت آسمان را
خریده باشیم
مظلوم ترین گوسفندان این دشت بودیم
که ما را
به حرامی بردند.
ای برادران قبایل پراکنده!
ای وارثان لحظه های نامأنوس!
بدانید
بدانید
کز آن پس بود
که کاسبکاران خرده پای ارض موعود
از شام تا به حجاز
از دجله تا به فرات
از سیحون تا به جیحون
وز شرق تا به غرب
با خون ما
به تجارت برخاستند!
اینک هلهله را
از جاده ی ابریشم گوش کن
که کالا را
قافله ها
چه ارزان به شهرهای دور
می برند.
قافله ها را بنگر!
قافله ها را
کاینجا
میعادگاه عبادتی نیست
که خود معامله ای ست
با خون من
با خون تو
(و چه ارزان هم!)... .
«رحمان کریمی - به موازات توقف»