در کوله بارم
- هر غروب -
به خانه می برم
اندوه متراکم هزار ابر را
شبانگاه
ستاره ها
سر بر بالشم می گذارند
و مهتاب
در چشم های خیسم
به خواب می رود!.
«انسیه موسویان - شب ستاره و گیسو»
نزدیک تر بیا
من زنده ام هنوز
اما...
نزدیک تر بیا
من روی دست های فاصله تشییع می شوم!.
«سیدحسن حسینی - نوشداروی طرح ژنریک»
سیاووش ها کشت افراسیاب،
ولیکن تکانی نخورد آب از آب!
دریغا ز رستم که در جوش نیست... .
«...»
حالا که آمده ای
قبول کن
جاده ها به جایی نمی رسند
این بار از مسیر رودخانه می رویم... .
«محمّدرضا عبدالملکیان - حالا که آمده ای»
جدایی من و تو، شگفت رفتن و ماندنی است؛
تو با آنکه می مانی، با من می آیی
و من با آنکه می روم، با تو می مانم!.
«شکسپیر - آنتونیوس و کلئوپاترا»
من که یک روز
بعد یک عمر در خود نهفتن
پا نهادم به مهمانی باغ
طیف رنگین کمان در نگاهم
سبز، آبی، کبود، ارغوانی
نبض گلبرگ هایم پر از جاری عشق
-هم زمینی و هم آسمانی-
پر کشیدم به سمت شکفتن،
من که یک عمر
هم نفس با نسیم و نیایش
کارم این بود:
گل گفتن و گل شنفتن،
حال در این خزانسالی خشک
-موسم سرد در خویش خفتن-
هیچ می دانی ای دوست
دفتر خاطراتم پر از چیست؟
ها!
شعرهایی برای نخواندن
حرف هایی برای نگفتن!.
«دکتر محمّدرضا روزبه»
...با من عهد کن که بیایی
امّا هرگز نیا!
اگر بیایی همه چیز بر باد می رود؛
دیگر نمی توانم با اشتیاق
به دریا و جاده خیره شوم!
اگر بیایی
من
چشم به راه که بمانم؟.
«...»
«به بهانه ی روز معلّم!»
بچه ها!
کاغذی بردارید
بنویسید کبوتر زیباست.
بنویسید کلاغ، بی نهایت زشت است.
بنویسید که دارا خوب است.
بنویسید که آذر خوب است.
بنویسید که دارا فردا
قهرمان خواهد شد.
بنویسید که آذر فردا
قهرمان می زاید.
بنویسید که دارا یک...
دارد.
بنویسید که آذر
بی عروسک هم
می تواند باشد.
تا شب جمعه ی آینده
مشق تان این باشد:
که پدر دندان دارد، امّا
نان ندارد بخورد... .
«محمّد امین لاهیجی، م - راما»
شعر زیر، از سروده های دوستی است که از بردن نامش معذورم! اما... بگذریم!.
در دلتنگی حصار شیشهای این تُنگ،
هنوز خاطرات دریاییام
نفس میکشد.
برای این ماهی شوربخت گمکرده دریا،
کاش کسی
صدفی پر از صدای دریا بیاورد!.
«...»
با کاروان من
- تحرّک متروک -
صحرا مجال صحبت بود.
و کاروان که فرصت اندیشه را
از صحنه ی نمک زار
برمی گرفت؛
پیمانه های سرخ عطش را
با خواب باستانی کاریز
پر می کرد.
ما از میان استراحت شرقی می رفتیم
پستان های بی شیر مادران
با دکمه هایی از شیر
شب را به جاده های شیری می دادند
و چشم های خسته ی مردان
بر کهکشان
- شروع شن ها -
جاری بود.
برگرد ای تحرّک متروک!
اینجا نه ابر، نه گذر باد.
دیری ست تا معاش نبات را
پیغامی از سواحل تبخیر نیست.
و سرنوشت آب،
در سفره های زیرزمینی
تقطیر آسمان را از یاد برده است.
«یدالله رویایی - دلتنگی ها»