چــراغـی در مـه آلـــود شــب انســـان نمـی روید
و فــــردایی از ایــن خـاموش بی پایــان نمـی روید
دریغــــا عشـق می ورزی، ولی ایمـان نمــی زاید
شگفتـــا بـاد می کاری، ولی طوفـــان نمـی روید
شـــبم لبـــریز از آتشــرقصی ققنـوس رؤیاهاست
ولی پــــروازی از خاکـســــتـر عصـــیان نمـی روید
مـن از قعـــر اســـاطیـری ترین فـریــــاد می نــالم
چـرا پـژواکی از ایـن خفـته سنگسـتان نمی روید؟
تو گفتی: «جنگل اندیشه ها آبستن مردی ست»
از ایــن بـوزیــنه خیــز امّــا، ابَـرانســــان نمـی روید
کجـــــــایی آه، ای معمــــار پیـــــــر ناکجـــــاآبــاد؟
بهشتی را که می جستی در این ویران نمی روید
دریــــغ! از دوردســـت غـارهـــای غـربــت انســـان
دگـــر پیغمــبـر عشـق و ســــرود و نـان نمی روید
چــرا «آدم» نمی زاید؟ چــرا «عصیان» نمی روید؟
من ابر شدم،
-گفته بودی که خورشیدی-
یادت هست
تا زیباتر بتابی
چقدر گریستم؟
«رسول یونان - روز به خیر محبوب من»
پــــروانـه فـــرود آمــد، روی گــل قــــالی
دنبـال چه عطـری ســت دریـن باغ خیالی
چسبـانده به هم بال و پـرش را غم گنگی
آنجا که گلی نیست، خوشا بی پر و بالی!.
«عمران صلاحی - کنار می رود مه»
... ز پیـــمان بگـــردند وز راسـتی گرامی شـــود کــژّی و کـاسـتی
پیـاده شــود مــردم جنگــجوی سوار آنکه لاف آرد و گفت و گوی
کشـاورز جنـگی شود بی هنر نــــــژاد و هــــنر کمــتر آیـد به بر
رباید همی این از آن، آن از این ز نفـــــرین نداننــــد بــاز آفــــرین
نهـــان بـدتر از آشــــکارا شـود دل شــاهشان ســنگ خارا شود
بداندیــش گــردد پدر بر پســـر پسـر بــر پدر هـم چنین چاره گر
شود بنــده ی بی هنر شهریار نـــــژاد و بـــزرگی نیـــاید بـه کـار
به گــیتی کـسی را نماند وفـا روان و زبـــان ها شـــــود پرجفــا
از ایــــــران وز تـــرک وز تـازیـان نـــــژادی پـدیــد آیـد انــــدر میــان
نه دهقان نه ترک و نه تازی بـود ســخن ها به کــــردار بـازی بـــود
هــمه گـنج ها زیــر دامــن نهند بمیرند و کوشش به دشمن دهند
بـود دانشــومند و زاهـد به نــام بکوشـــد ازیــن تا کــه آید به کـام
چنان فاش گردد غم و رنج و شور که شـــادی به هــنگام بهرام گـور
...«زیان کســان از پی سـود خویش بجــوینـــد و دیـن اندر آرنـد پیـــش»
نباشــد بهـــار و زمســتان پـدیـد نیـــــارند هنگــــام رامـــش نبیــــد
چو بســیار ازیـن داسـتان بگـذرد کـــسی ســــوی آزادگــی ننگــرد... .
«شاهنامه ی فردوسی»
در طی شب خاموش،
می شنوم
که امیدهای آواره ی صبح
آمده اند،
و بر دروازه ی دلم می کوبند... .
...خورشید نیمْروز، کـرانههای دورْدسـت افق را به آرامی درمینوردد و
واپسـین انوارِ جانْبخش خویش را بر نیازِ لبـریز بوتهها میافشاند. اکنون این
کوهستان خاموش است که او را در امتداد سرخ غروب، به آغوش نوازشگر
خویش میخواند و گلها و بوتهها را در بهت و انتظار رها میکند.
بیـد کهنسال -که سـایهاش رفتهرفته سنگینتر میگـردد- بیاعتنـا به
هیـاهوی گنجشکان، به زمزمهی دلنواز جویبـار گوش سپردهاست که گذرِ
روزگار را میسراید... .

در این ابری تا همیشه پایا،
دریغا
حتّا
آفتابگردان را
مجال اندیشیدن
به معنای نام خویشتن نیست!.
«د ا ر ی و ش - فروردین ۸۷»