با همین دیدگان اشک آلود
از همین روزن گشوده به دود
به پرستو
به گل
به سبزه درود... .
«...»
مـن آوارهی نـاکـجـــــایـیتــریــن ردّپــــایــم
چه بـیانتهـــایم خـدایــا، چه بیانتهــــایـم
مـــرا دارد از خــود تهــی میکنــــد ذرّه ذرّه
همان حسّ گنگی که میجوشد از ژرفنایم
پُــــرم از غریبـیّ و لبـــریزم از بـیشکیبــی
خدایـا نمیدانـم امشـب کیام، در کجــایم
من و جستجوی تو ای نبض پنهان هسـتی
کجــای زمیــن و زمــانی؟ بگـــو تـا بیــــایم
بگــو از کجـای دلــم میوزی، سایهروشـن
کـه مـن بــا غریبــانگـیهای تـو آشنــــایـم
کبودای زخمی که گل میکنی در سـکوتم
بنفشای بغضی که سر میکشی از صدایم
چو یک قاصـدک در پریشانی دسـت طوفان
در آشــوب بیســـاحل یـادهـایت، رهـــایم
چو فانوس چشـمانم از آتش و انتظار است
بیــــا، ورنـه تا صبـح میپـژمـرد روشنـــــایم
هنــوز این منـم خیــره بر امتـــداد همیشه
که روزی تـو میآیی از آنسوی لحظههایم
«دکتر محمّدرضا روزبه»
...تو به من می گویی:
«نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد»
- چه تفاوت دارد؟
باد از هر طرف آید، آید؛
خانه ی ما
ز درون طوفانی ست!.
«...»
این نیز نقدگونه ای است که بر سروده ی دوستی نگاشته ام.
(متن شعر و نقد آن را در ادامه مطلب ببینید)
...هر سال،
آن پیر سالخورده چو از راه می رسید
همراه با نشاط و طرب بود
بر لب ترانه های عجب داشت...
امسال پیر نوروز، آید ز ره دژم
با خاطری پریشان، با بار درد و غم!
دیو سیاه بر سر راهش نشسته است
ره را به هرچه شادی و مهر است، بسته است
ای کودک عزیز!
زنهار! لب دگر به شکرخنده وا مکن
دیو سیاه، دشمن شادیّ و خرّمی ست
بدخواه و کینه توز، با نسل آدمی ست
خون می چکد ز پنجه ی مردمْ شکار او
امّا صبور باش! کاین دیو رفتنی ست... .
«...»
مطلب زیر را، به مناسبتی، ذیل سروده ی دوستی نوجوان نوشته ام، درباره ی شعر کودک و... .
(متن شعر و نقد آن را در ادامه مطلب ببینید)