من که یک روز
بعد یک عمر در خود نهفتن
پا نهادم به مهمانی باغ
طیف رنگین کمان در نگاهم
سبز، آبی، کبود، ارغوانی
نبض گلبرگ هایم پر از جاری عشق
-هم زمینی و هم آسمانی-
پر کشیدم به سمت شکفتن،
من که یک عمر
هم نفس با نسیم و نیایش
کارم این بود:
گل گفتن و گل شنفتن،
حال در این خزانسالی خشک
-موسم سرد در خویش خفتن-
هیچ می دانی ای دوست
دفتر خاطراتم پر از چیست؟
ها!
شعرهایی برای نخواندن
حرف هایی برای نگفتن!.
«دکتر محمّدرضا روزبه»
...با من عهد کن که بیایی
امّا هرگز نیا!
اگر بیایی همه چیز بر باد می رود؛
دیگر نمی توانم با اشتیاق
به دریا و جاده خیره شوم!
اگر بیایی
من
چشم به راه که بمانم؟.
«...»
«به بهانه ی روز معلّم!»
بچه ها!
کاغذی بردارید
بنویسید کبوتر زیباست.
بنویسید کلاغ، بی نهایت زشت است.
بنویسید که دارا خوب است.
بنویسید که آذر خوب است.
بنویسید که دارا فردا
قهرمان خواهد شد.
بنویسید که آذر فردا
قهرمان می زاید.
بنویسید که دارا یک...
دارد.
بنویسید که آذر
بی عروسک هم
می تواند باشد.
تا شب جمعه ی آینده
مشق تان این باشد:
که پدر دندان دارد، امّا
نان ندارد بخورد... .
«محمّد امین لاهیجی، م - راما»