اين مطلب زيبا، بخش كوچكى است از متنى چشم نواز كه اين روزها -به واسطه ى فراغتى كه دست داده- مشغول خواندنش هستم...
چون خدنگ مرگ، هرآینه بر جان خوردنی ست، آن بهْ که خود را نشانه ی عار و ننگ
نگـردانی؛ چه، می دانی که در این رباط خراب -اگـر بسیار بمانی- نمـانی! و درْ هیچ
حساب نی، که سـالی چنـد - به حالی که بدان ببـاید گریست - می ببـاید زیسـت.
و مدّتی -بر صفتی که بر او بباید بخشـود- می بباید بـود... .
«شهاب الدین محمّد خُرندِزی زیدری نَسوی - نفثة المصدور»
در کوله بارم
- هر غروب -
به خانه می برم
اندوه متراکم هزار ابر را
شبانگاه
ستاره ها
سر بر بالشم می گذارند
و مهتاب
در چشم های خیسم
به خواب می رود!.
«انسیه موسویان - شب ستاره و گیسو»