زیر پایم بوته های خشک با اندوه می نالند:
چهره ی خورشید زیبا
- ای دریغا -
سخت تاریک است... .
«...»
کجا را زدند؟
□□
صدا آن چنان زلزله وار بود
که انگار
دل های ما را زدند
نه شیطان ترین بچّه های جهان
هدف رفته و شیشه ها را زدند
هوا زیر آوار، له گشته است
نترسید - آری هوا را زدند
کمی نیز زخمی شد آواز من
کلاغان که مرغ صدا را زدند
در این زندگی یک نفس هم نبود
ببین باز هم جای پا را زدند
تماشا کن این سفره ی شام ماست
ز جمعش فقط اشتها را زدند
چرا خون به گهواره ماسیده است؟
چه می دانم اینجا چرا را زدند
مکن پرس و جو - ماجرا را ببین
چگونه رگ ماجرا را زدند
□□
چراغی در این خانه بیدار بود
که خفّاشیان روشنا را زدند!.
«محمّدعلی بهمنی - فصلی دیگر»