سوز دل اشک روان آه سحر ناله ی شب
ایـن همـه از نظــر لطـف شـما می بینـم
هر دم از روی تو نقشـی زنــدم راه خيال
با که گويم که در اين پرده چهها میبينم... .
هر گاه تو را می طلبم
و درباره ی تو می نویسم
قلم در دستم
به گلی سرخ بدل می شود... .
«غادة السمّان - در بند کردن رنگین کمان - ترجمه: دکتر عبدالحسین فرزاد»
«بنا نداشتم خاطر گرانقدر دوستانی را که گهگاه این محمل مختصر را به زیور نگاه نازنین خویشتن می آرایند،
به نظاره ی سیاه مشق های کم ارج خود بیازارم امّا گویا دوستی را که بسیار گرامی اش می داشته ام گهگاه
بر این سیاه کاری ها، نظری است و از این کوره راه بادیه آسا، گذری!.
در خاطر دارم که این شبْ سروده را به دیده ی تعلّقی می نگریست.»
شب
طلوع کردهاست!
چشمانت را باز
به میهمانی ماهتاب
رهسپار میکنی
امّا آه!
ماه
تا همیشه بیمهر است
تا هنوز بی پروا؛
...هرگز امّا
به وسوسهی هر ستارهای
تن در نمیدهی،
چشمان تو هنوز
-در هر نگاه-
مبهوت ماه
ماندهاند!.
«د ا ر ی و ش - آذرماه ۸۵»
ما هم چونان ابراهیم
بر آتش نشستیم
بی آن که آتش بر ما
گلستانی شود.
اگر به غربت دیرپای ماندن مان
فرزندی نبود
در مسلخ موعود
کارد بر گلوی خویشتن نهادیم
بی آن که
خدایی
ما را
به ندایی
باز خوانده باشد!
اسماعیل نبودیم
که با نیم نگاهی به پدر
کرامت هفت آسمان را
خریده باشیم
مظلوم ترین گوسفندان این دشت بودیم
که ما را
به حرامی بردند.
ای برادران قبایل پراکنده!
ای وارثان لحظه های نامأنوس!
بدانید
بدانید
کز آن پس بود
که کاسبکاران خرده پای ارض موعود
از شام تا به حجاز
از دجله تا به فرات
از سیحون تا به جیحون
وز شرق تا به غرب
با خون ما
به تجارت برخاستند!
اینک هلهله را
از جاده ی ابریشم گوش کن
که کالا را
قافله ها
چه ارزان به شهرهای دور
می برند.
قافله ها را بنگر!
قافله ها را
کاینجا
میعادگاه عبادتی نیست
که خود معامله ای ست
با خون من
با خون تو
(و چه ارزان هم!)... .
«رحمان کریمی - به موازات توقف»