دلت را به نخل بياويز!
در حجله ى آفتاب،
فرداى تو شيرين است... .
«...»
هرچند روی سخن شاعر در این سروده، با «طالبان» بوده امّا گویا هنوز هم مخاطبانی میتواند داشت. آنانی که روی طالبان را، در انظار جهانیان، به عنوان اسـلاف و بنیاعمـام شایستهی خویش، هزار بار سپیدتر جلوه دادهاند!.
تـاریـــــخ را ز سنـــگ قبــــور آفـــریدهاند
از گـاهــــوارههـا همــه گـــور آفــریدهاند
اُف بر شما که وحشت داغ و درفـش را
در پـــردههای چنـگ و چگـور آفـریدهاند
تنــــدیســــی از عـــــــزا و عـــــذاب را
در معبـــر ســـــرود و ســرور آفـریدهاند
بــــاز از تنفّــــس بــرهـــــوتآفــرینتـان
خاکستـــری ز بـــاغ بلـــــور آفـــریدهاند
از غــرفـههای روشــن اندیشـه ناگهان
انبـــــوه دخمــههای نمــــور آفــریدهاند
همچون خدایگان دروغین به پاس خود
شیـطانکان شــوم و شــرور آفـریدهاند
دجّـالهای کــوکی خــود را هـزار رنگ
هـر لحظه در کمیــن ظهــور آفـریدهاند
ما میرویم اگرچه در این سنگلاخ کور
زنجیـــرهـا بـه پـای عبـــور آفــریدهاند!.
«دکتر محمّدرضا روزبه»
بگذار عشق تو
حتّی
از ورای حجابِ «با هم بودن»
مرا ببیند... .
«...»
اشتیاق ما
درون خاک پنهان است
آی باران!
هر کجا هستی، نگاهت سبز... .
«...»