با کاروان من
- تحرّک متروک -
صحرا مجال صحبت بود.
و کاروان که فرصت اندیشه را
از صحنه ی نمک زار
برمی گرفت؛
پیمانه های سرخ عطش را
با خواب باستانی کاریز
پر می کرد.
ما از میان استراحت شرقی می رفتیم
پستان های بی شیر مادران
با دکمه هایی از شیر
شب را به جاده های شیری می دادند
و چشم های خسته ی مردان
بر کهکشان
- شروع شن ها -
جاری بود.
برگرد ای تحرّک متروک!
اینجا نه ابر، نه گذر باد.
دیری ست تا معاش نبات را
پیغامی از سواحل تبخیر نیست.
و سرنوشت آب،
در سفره های زیرزمینی
تقطیر آسمان را از یاد برده است.
«یدالله رویایی - دلتنگی ها»